![]() |
![]() |
|
| میراث فرهنگی و طبيعی و محيط زيست |
|
از صفحات هنر و ادبیات سایت پاسارگاد موج و گرداب اصغر واقدی از کوچه باغ خاطرات کودکی تا دشت های خلوت غربت با کوله باری از غرور و خشم با مرزهای ميهنم بدرود می گويم. **** من، بوته ی سر سبز کوهستان با دست بی رحمی که از ريشه مرا بر کند از سرزمين خود جدا ماندم ــ **** از «بيستون» پير و مغرور: بر سينه اش نقش خدايان و ابر مردان با يادگار روزهای پر شکوه و فخر از عمق تاريک زمان پيغام تاريخ بنشسته بر پيشانی پاک و بلندش... **** از «تاق بستان»: اين داستان پرداز پير روزگاران با هاله ای از نور بر نقش های سنگی امشاسپندان و تک سواری پر صلابت بنشسته بر تنديس «شبديز» و انعکاس کوه در آئينه ی درياچه ی آبی... **** از «قصر شيرين»: اين يادگار شوکت ديرين که در هجوم تازيان با خاک يکسان شد **** از «هگمتانه» می دهم پيغام از قله ی پر برف الوند از «گنبد گيتی، دماوند» **** اينک چراغی بر می افروزم از ارتفاع «قافلانکوه» تا همرهان و همگرايانم ـ همواره هم پيمان و هم پيوند ـ اهريمنان را دور گردانند از «دشت مرغاب» از دره ی «سيوند» **** ای رهگذر، هشدار! اينجا نماد روح تاريخ است کز عمق تاريک قرون ما را به سوی خويش می خواند: اينک «پاسارگاد» چون کشتی توفانزده، حيران و سرگردان در انتظار موج و گرداب است افسوس! آن ناخدای پير و بی تدبير در خواب است! دنور ـ آذرماه 1384
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط روشنک |
|
|
از صفحات هنر و ادبیات پاسارگاد (سایت نجات پاسارگاد) روز مبادا اسماعیل نوری علا من از قله ي برفناک ِ دماوند تا دشت ِ سيوند، شنيدم صدايي که مي گفت: «مبادا که در آب خامُش شود آتش ِ مهرباني مبادا کنام ِ پلنگان ِ شود بيشه ي جاوداني مبادا که آن روز ِ بي مهر ِ تاريک افزا بيايد مبادا که روز ِ مبادا بيايد...» *** «کدام است آن روز؟» گفتم؛ «بگو با من آن روز را، آشکارا کدام است روز ِ مبادا؟» *** صدا گفت با من به نجوا: «مبادا؟ مبادا که پل وار ِ معصوم در پشت ِ ديوار ِ اين سد ِ خاکي بماند و با لهجه ي آبي ي کهنه اش مرگ را در سکوت ِ بُـلاغي بخواند؛ مبادا فرو ميردَش رقص ِ چالاک ِ موج ِ رهائي و درياچه اي خفته گردد فتاده بر اين شهر ِ گسترده ي آريائي! مبادا بيايد چنان روز تاري که از وسعت ِ آب هاي گل آلود ِ پل وار ِ دستي برآيد فرو ريزد آن شهر و آن کوچه و خانه ها را که از قرن هاي شگفتي به ميراث مانده ست اين ملت ِ درد و مهر آشنا را. ببين، هان! هنوزا که زنده است اين شهر سکندر به آتش کشيدش عرب، بر نوشتارهايش که بر سنگ ها مي خراميد خنجر کشيدش مغول بر ستون هاش خون ِ جوانان ِ او را فرو ريخت، اما هنوزا که مانده است برجا، پس از آتش و جنگ؛ هنوزا که زنده است در سرزمين دل و جان و فرهنگ. هنوزا غرورش به فرمان ِ انسان گرايانه ي رادمردي بزرگ است همان مهرزاد ِ همائي که بر خاک ِ اين دشت روئيد تناور درختي شد، از شرق تا غرب و در روزگار ِ جنون آتش ِ مهر انسان بر افروخت با مژده ي روزگار ِ رهائي... مبادا که شهرش بميرد به آبي که آبادي و زندگاني از او بود مبادا که آرامگاهش شود طعمه موج مبادا که طاقش فرو غلطد از سنگ بر آب مبادا که باغ ِ خيالش بخشکد به گنداب...» *** شنيدم، ـ به بيداري ِ خود شنيدم ـ که فرياد مي زد دماوند: «مبادا که در آب خامُش شود آتش مهرباني مبادا کنام پلنگان شود بيشه جاوداني مبادا که آن روز ِ بي مهر ِ تاريک افزا بيايد مبادا که روز مبادا بيايد...» 31 آبان ماه 1384 ـ دنور ِ کلرادو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط روشنک |
|
|
از صفحات هنر و ادبیات سایت کمیته نجات پاسارگاد پاسارگاد
يعنی که ما را آب خواهد بُرد؟ يعنی که بعد از آن همه گنجينه ها بر باد رفتن باد بردن ها، اين بار، ما را آنچه پنهان مانده زير تپه ها، سيلاب خواهد برد؟ يعنی که چندين فصل ديگر از کتاب هستی تاريخی ِ ما اين چُنين نابود خواهد شد؟ يعنی درين غوغای بيداری که تنها مردگان در خواب می مانند، با تـُندر ِ فريادهای فاجعه در بيخ گوش ما، و اژدهای هول ِ شکلش پيش چشم ما و هوش ما، يک بار ديگر باز ما را خواب خواهد برد؟ يعنی که باری نوبت اين بخش باقی مانده از ايران ديرين است؟ يعنی مجالی ـ گر چه اندک ـ از برای جلوه های سربلندی های ديرين نياکان نيست؟ يعنی فروغ ايزدی را کرمَک شبتاب خواهد برد؟ * اين تکّه ای تاريخ اين دشت پاسارگاد است! ميراث های سی سده فرهنگِ مانا رو به روی آذرخش و سيل و توفان است آرامگاه کورش است اينجا ـ آميزگار قدرت و اخلاق باری همانا دولت و حکمت ـ اين تکه ای پاينده از ديروزهای زندۀ تاريخ ايران است تاريخ ديرينی که با تاريخ کوشش از برای بهره مندی از زمين و زندگانی می شود آغاز تاريخ ديرين سال مجروحی که در اندام او زخم فراوان است اين هاست ميراث نياکانی که ما شرمنده شان هستيم آنان که در پهناوران سرزمين های ميان «سِند» تا «اَروَند» از گسترای ساحل دريای گرم پارس تا «آمو» ـ فراسوی شمال شرق ايرانشهرـ وز «تيسفون» تا دور دستان شمال غرب تا «دربند» عمر حضور و زيستمان و سرفرازی هايشان چندين هزاره يادگاران است با آنهمه توفان بنيان سوز آبادانی و انديشه و فرهنگ، سرمايه شان در پی گذاری های فرهنگ جهان سهمی درخشان است. * تاريخ با ما بی گمان نامهربان بوده ست چون آسمان پاک ايرانشهر! تقدير تاريخی تو گويی مان چنان بوده ست تا هر به چندی راه های رفته مان تکرار گردد باز يعنی برآيند تلاش نسل ها و فصل ها را ناگهان ويران کند توفان و بارها و بارها از نو کنيم آغاز يعنی که در گستردن فرمان روايی ها مرد جهانجوئی «گجستک» از ديار غرب تاريخ را با پرده های کاخ های «پارسه» يکجا زند آتش وز آن سوی اسطوره تا تاريخ تا امروز يا شهرياری با خدا پنداشتن خود را، کاری کند زان سان که مردم اژدهائی را به جای او به جان خود بيندازند يا از درون چندان ز هم پاشيده ايم از آز و خونريزی، و جای تدبير و خرد فرمانروائی کرده بيداد و جنون و جهل، تا اينکه اقوامی بيابان گرد و بی فرهنگ در جستن «جَناّتُ تجری تحتها اَلانهار» از هر کران بر ما هجوم آرند با نام يزدان از جنوب و از شمال خاک ايرانشهر اهريمنی تر کيش و آئين خلافت را به ضرب نيزه و شمشيرشان بر ما روا دارند و هر چه را يابند يا خواهند برگيرند، بربايند. و بذر اين هنجار را مثل گياه هرزۀ مسموم در دل ها برويانند. * با اين همه اندام اين فرهنگ بر پالودن سم از درون خويشتن بَُرناست پالودن از آلودگی را پيشترها آزمون داده ست با خستگی هائی که او را مانده اما همچنان پوياست با چشم و جان باز و روشن پنجره ها را، بر نور و امواج نسيم تازه بگشوده ست هنجارها و کيش های ديگران را نيز با فرهنگ باز ِ خويش سنجيده ست بی هيچ تسليمی که آزاده ست خود آنچه ها را نيک ديده با روال خويش بگزيده ست. * جان نهانِ جمعی ما پيشترها با توانی بيکران اعجازها کرده ست بسيار بار افتاده ايم از پای و ديگر بار چون ققنوس در قامت فرزندهامان پرتوان باليده ايم از نو اينک ولی در پيش آن جان نهان: نيروی تاريخی در پيش آن پيشينيان ما شرمسارانيم هشياری ما بيشتر می بود، بايد پيشتر از اين پرسش کنون اينست: ما اين زمان باری چه می خواهيم کردن با توان خويش؟ در پاسداری از کيان خويش! ما شرمسار پرسش آيندگان خواهيم بودن باز؟ يا با توانِ هر دم افزونِ جوانان وطن پيروز خواهد شد، اين جنبش ملی که باری کرده ايم آغاز؟ * برج بلند ديده بانِ سرزمين مهر آنک دماوند ايستاده سرگران خاموش وز آنچه بيند سخت ناخرسند از باد و ابر و آفتاب او را گزارش هاست با خاک ايرانشهر دارد گونه گون پيوند تا همتِ پاک جوانانش چه آرد بار، وانگه گزارش را برای او چه سان آرند، از سرنوشت آنهمه گنجينۀ پنهان، از گسترای «پارسه» تا درۀ «سيوند» بر چهرِۀ پاک دماوند از گزارش ها آيا چه طرحی می تواند بود در پايان؟ اندوه يا لبخند؟ پاريس هفتم دسامبر 2005 هفدهم آذر 1384 خورشيدی |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط روشنک |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط روشنک |
|
|
بمناسبت فراخوان کميتۀ بينالمللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد کميتۀ نجات پاسارگاد نگاهبان گنجينههای ملی و بشری، سد سيوند نماد تاريخ زدايی خواندن اشعاری از صفحهٌ ادبيات پاسارگاد (به ترتيب حروف الفبا): م. آزرم، سيمين بهبهانی، فرحناز عارف، محمد عارف، شکوه ميرزادگی، اسماعيل نوريعلا، ... همراه با موسيقی اصيل ايرانی و ترانههای فلکلور لری: مهرداد هدايتی گفت و شنودی با ياران پاسارگاد حاضر در جلسه زمان: 2 يونی 2006 ورود ساعت 18.30 ، آغاز برنامه ساعت 19.00 Internationales Zentrum (Caritas Köln), Stolzestr. 1a, 50674 Köln برگزارکننده: کميته پاسارگاد (محمد عارف- صادق محمودی)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:45 قبل از ظهر توسط روشنک |
|
|
به کمیته ی بین المللی نجات پاسارگاد بپیوندید.
وزارت نیرو می خواهد بدون اجازه سازمان میراث فرهنگی سد سیوند را آبگیری کند!! 8 خرداد 1385 مشايي: ما براي آبگيري سيوند، با وزارت نيرو تفاهم نكردهايم سياست وفرهنگ: جلسه نهايي در مورد آبگيري سد سيوند، پايان خرداد ماه با حضور نمايندگان وزارت نيرو و سازمان ميراثفرهنگي وگردشگري برگزار خواهد شد. اين در حالي است كه وزير نيرو پيش از اين از موافقت سازمان ميراثفرهنگي و گردشگري براي آبگيري اين سد خبر داده بود. «اسفنديار رحيم مشايي»، رئيس سازمان ميراثفرهنگي و گردشگري، در گفتوگو با ميراثخبر اعلام كرد: «هنوز هيچ تفاهمي براي آبگيري سد سيوند انجام نشده است و سخنان وزير نيرو، پيشبيني ايشان از روند تحقيقات بوده است.» وزير نيرو پيش از اين در گفتوگو با خبرگزاري فارس، از توافق وزارتخانه متبوعش با سازمان ميراثفرهنگي براي آبگيري سد سيوند در آذرماه خبر داده بود. «پرويز فتاح»، اعلام كرده بود: «روز چهارشنبه 27 ارديبهشت سفري به شيراز داشتم و با تمامي مسئولان ذيربط تشكيل جلسه داديم و هيچ مشكلي از نظر سازمان ميراثفرهنگي و گردشگري و مراكز مربوطه براي احداث سد سيوند وجود نداشته است.» به گفته «هاشم رباني»، رئيس سازمان ميراثفرهنگي و گردشگري استان فارس، تحقيقات انجام شده تاكنون، نشان ميدهد كه آبگيري سد سيوند، آسيبي به آثار باستاني منطقه نميزند، اما براي مشخص شدن نتيجه نهايي بايد تا پايان خرداد ماه صبر كرد. كارشناسان پيشبيني ميكنند كه تحقيقات گروه باستانشناسي تا پايان خرداد ماه به اتمام برسد. برخي از كارشناسان ميراثفرهنگي احداث سد سيوند را موجب تخريب تدريجي ميراثفرهنگي تنگه بلاغي و محوطههاي اطراف آن ميدانند. اين در حالي است كه كارشناسان وزارت نيرو اعتقاد دارند با توجه به فاصله قابل توجه سد با مقبره كورش مشكلي براي آن ايجاد نخواهد شد. تنگه 18 كيلومتري بلاغي در فاصله چهار كيلومتري از محوطه ثبت جهاني پاسارگاد جاي گرفته و بخشي از نخستين پايتخت 2500 ساله هخامنشيان محسوب ميشود. اين تنگه كه به اعتقاد برخي كارشناسان محل عبور راه شاهي، مهمترين راه باستاني كشور، بوده و پاسارگاد را به شوش و تختجمشيد متصل ميكرده، در خود آثاري از سكونتهاي غارنشيني و هزارههاي قبل از ميلاد تا دوران اسلامي را جاي داده است. بهتازگي نيز در آخرين نقطه آبگيري سد سيوند كاخ داريوش، پادشاه هخامنشي، پيدا شده است. http://www.chn.ir/news/?section=1&id=17115 ۵ خرداد ۱۳۸۵ وزير نيرو: با توافق سازمان ميراث فرهنگی آبگيري سد سيوند، در آذرماه انجام می شود وزير نيرو از توافق وزارت نيرو با سازمان ميراث فرهنگي براي آبگيري سد سيوند در آذرماه خبر داد. وزير نيرو در گفت و گو با فارس، در خصوص وضعيت سد سيوند گفت:تكليف سد سيوند از ابتدا مشخص بوده و اين سد در حال تكميل است . http://www.baztab.com/news/39738.php
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط روشنک |
|
|
سيمين بهبهانی: «من اين شعر را با الهام از کوشش های کميته نجات پاسارگاد سروده ام و آن را به اين کميته اهدا می کنم.» از سخنان خانم سيمين بهبهانی در مراسم بزرگداشت او در شهر واشنگتن ـ 20 ماه مه 2006 خانم سیمین بهبهانی، محبوب ترین و موفق ترین شاعر معاصرایرنزمین، در سفر اخیرشان به خارج از کشور، در همه جا کمیته بین المللی نجات و فعالین این کمیته را به مهرنواخته اند. در برنامه ای که در واشنگتن و به مناسبت سالگرد تولد ایشان تدارک دیده بودند ایشان گفتند شعر «به امضای دل» را به شوق همین فعالیت ها سروده اند و آن را به کمیته بین المللی نجات هدیه کردند. سپاس و قدردانی کمیته نجات تقدیم به این هنرمند شجاع، وطن دوست و مدافع خستگی ناپذیر حقوق بشر. به امضای دل اي ديار روشنم، شد تيره چون شب روزگارت آبرويت را چه پيش آمد؟ که اين بي آبرويان مي فروشند آنچه داري: کوه ساکن،رود جاري شب که بر بالين نهم سر، آتش انگيزم ز بستر مدعي را گو چه سازي مهر از گل درنمازت فراخوان برای کوششی دو هفته ای برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد هوطنان گرامی، همانطوری که اطلاع داريد، و بنا بر گزارشات منتشر شده از طرف سازمان میراث فرهنگی ایران در طول دو ماه گذشته، گروه های باستانشناس ایرانی و غیر ايرانی توانسته اند آثار مهم و ارزشمندی را در تنگه بلاغی کشف کنند و همچنان امید به يافتن بناها و آثار دیگر باستانی در این تنگه وجود دارد. در حال حاضر، و به گفته مقامات وزارت نیرو، قرار است که در روز 15 خرداد(22 می) جلسه ای با حضور مقامات وزارت نیرو و سازمان میراث فرهنگی تشکیل شده و تاریخ دقیق آبگیری سد سیوند مشخص شود. یعنی همچنان وزارت نیرو فکر و قصد غرق کردن آثار و گنجینه های ملی و بشری ما را تعقيب می کند. کمیته بین المللی نجات پاسارگاد به این وسیله همگان را به کوشش هرچه بيشتر و اجرای برنامه های ويژه در طول دو هفته اول تا 14 خرداد دعوت می کند و از همه ی کسانی که دل در گرو فرهنگ ايرانزمین دارند، و باور دارند که حفظ گنجینه های ملی و بشری جزیی از خواست های حقوق بشری هر انسان امروزی و متمدنی است، تقاضا می کند که به هر شکل ممکن در طول این 14 روز اعتراض خود را نسبت به آبگیری سد سیوند مطرح کنند. برخی از اقداماتی که انجامشان به حفظ آثار دشت پاسارگاد کمک می کند: ـ نوشتن و گفتن درباره گنجيه های دشت پاسارگاد (و نه فقط آرامگاه کوروش بزرگ) و ادامه آن در تنگه و دشت بلاغی ـ تکثیر و پخش اعلامیه های کمیته نجات پاسارگاد ـ فرستادن ایمیل و فکس به سازمان هایی که می توانند به جلوگیری از آبگیری سد سیوند کمک کنند و استمداد از آن ها برای متوقف کردن همیشگی آبگیری سد سیوند. هموطنان و فرهنگ دوستان جهان! دشت پاسارگاد و کلیه گنجینه های بشری ما در اين منطقه در خطر هستند؛ لطفا به پاسارگاد کمک کنید! با مهر و احترام کمیته بین المللی نجات پاسارگاد www.savepasargad.com
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط روشنک |
|
|
از سایت کمیته نجات پاسارگاد: میهن سرود ِ «در شریان های متواری ایران» محمد عارف آنجا که آسمانت سر به بیابان می گذارد تک و توک دیوار و ستونی ت هست! آنجا که تک و توک نقش و نگاری ت بر سنگ آهک مانده است، آنجا که هر ستون دلهره ات ساعت آفتابی عمر من است، آنجا که سنگفرش جدال دستچین سرنوشت و بخت ملتی ست، آنجا که فراموشی و تاریخ در هیئت غبار و جاده های سیلاب در تن شهر و خیال رگ می دوانند هر پگاه و بیگاه بلدرچینی شبنم برمی چیند از سرشاخۀ خار و شقایق و دل مرا با آسمان در میان می گذارد، آنجا که یاخته های لبخند از کرانۀ خواب های شهروز قطرات شوق از چشم های سیروس و شب های تابستان از کلمات ما لبریز می شد، آری همانجا، دژخیمی هست که زبان دو شاخۀ کینه از دهان خونالود به هوای پاک صبح در آویخته است، آنجا که کودکی های من تو ما زبان سرخ شادی در بستنی بی خبری فرومی بردند، آنجا که نیلوفر و لاله دامن بلور به دل ظهر می ریزند، آری همانجا دژخیمی هست که حافظۀ سنگ و دفتر و سلول های شفاف مغز تو را به نیش خنجر و اسید نفرت می شوید، آنجا که سرداران آذر و آب و پاکی تن از صخره و رخوت قرن ها تکانده اند و لشگر لشگر به دل سپاه قمه و تازیانه و کنده می زنند، آنجا که فردا در دانشگاه و کارخانه و مدرسه اش بی تاب است، آنجا که لحظات اندوه من شکستگی های تو تصاویر آن شاعر دور، افتاده، خسته به تن یخ و بتون فرو می روند، آنجا که مرکب خشم از قلم نی آواز و بربط و دف بر شبکیۀ نگرانی می دود، آنجا که بته جقۀ سرو در برابر نگارۀ دروغ می ایستد، آنجا که در سلول های نعره، خوشبختی کشور شهریور و ژاله ازقپان بازو و استخوان می آویزد، آنجا که تاریخ را در تنهایی فرناز در گریبان عمو شادان بر پوست بی تردید نازبی بی می درند می جوند تفاله می خواهند آنجا، آری، همانجا که من تو ما روزی پاییز را در آغوش خواهیم گرفت آنجا، آری، همانجا که من تو ما عطر نارنجی بابل و رامسر را بین بوسه هامان خواهیم فشرد، آنجا، آری، همانجا دژخیمی هست که هیچ رابطه ای با سنگ نبشته و قانون و فضیلت ندارد. آنجا که کرکره های رایحه و سخاوت هر صبح به نام نامی برکت بالا می روند، آنجا که تخته سیاه فرزانگی با کف دست مهر پاک می شود، آنجا که لبوی فقر زیر دندان دبستان گل می کند آنجا که کله قند های شگون بر پرده ها و آینه های خوش خیم بخت می سایند، آری همانجا، دژخیمی هست که در تنهایی های کهکشانی اش از سنگ آهک می ترسد، از نگاره و تندیس و مهربانی می ترسد، از رقص از ترانه از کمانداران پاسارگاد و سفال های سیوند می ترسد، آری همانجا، دژخیمی هست که از من تو ما می ترسد، ترسش را در جگر خاکستری یلدا دفن خواهیم خواند. 12 دسامبر 2005، پناه شهر کلن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط روشنک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به منظور حمایت از فعالیت های کمیته بین المللی نجات پاسارگاد و اطلاع رسانی به علاقمندان حفظ آثار فرهنگي، تاريخی و طبيعی ایران
|
| پیوندهای روزانه |
|
کمیته نجات آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کميته بين المللی نجات پاسارگاد حمایت از کمیته بین المللی نجات پاسارگاد شکوه میرزادگی آژانس خبری کوروش نمايه محيط زيست ايران بلاگ نيوز کانون مهر ايران سکولاريسم نو |
|
RSS
|